چرا دلمان برای خودمان تنگ می‌شود

این جمله را همه ما بارها گفتیم «دلم برای خودم تنگ شده» اما چرا این را می‌گوییم؟ مگر ما خودمان نیستیم؟ خود ما کیست؟ کجاست؟
منم مثل شما بارها این جمله را گفتم، اما این بار دقیقتر به موضوع نگاه کردم، فهمیدم که من یک سری آرزو و هدف داشتم در گذشته و یک تعریف از داود در ذهن خودم داشتم که با این چیزی که الان هستم فاصله زیادی دارد. در واقع من با آچه که در گذشته من را خوشحال می‌کرده فاصله گرفته بودم، زمانی که دغدغه خاصی نداشتم و فقط به دنبال صدای دلم می‌رفتم.
به این فکر کردم که چه چیزی باعث شده من از داودی که دوستش داشتم فاصله بگیرم و تبدیل به این کسی شوم که خودم هم نمی‌شناسمش، روزها به گذشته فکر کردم و با مرور اتفاقات گذشته به این نتیجه رسیدم که یک سری بحران‌ها در زندگی من رخ داد که به دلیل عدم توجه من به بخش‌های مشخصی از زندگی بود، مثلا اوضاع کاری و درآمدی منظمی نداشتم و بعد از ازدواج این موضوع باعث دردسرهای سریالی شد. من به این نتیجه رسیده بودم که این روش زندگی جواب نمی‌دهد و باید به سمت دیگری بروم.
با گرفتن این تصمیم طی چند ماه اوضاع کاری را منظم و قابل پیشبینی کردم، اما الان که فکر می‌کنم می‌بینم که زیاده‌روی کردم و کلا فراموش کرده بودم که هدف من از شروع این فرآیند چه بود. من اینقدر در این فرآیند مانده بودم که کلا هدف اصلی که به خاطر آن وارد این فرآیند شدم را فراموش کردم. فرض کنید شما یک کودک هستید و پدری بیمار دارید، تصمیم می‌گیرید که پزشک شوید و برای بیماری لاعلاج پدرتان درمانی پیدا کنید. زمانی که بزگ می‌شوید یک پزشک ماهر و رییس بیمارستان می‌شوید. زمانی که رییس هستید آنقدر درگیر فرآیندها و بالا رفتن در مدارج می‌شوید که کلا فراموش می‌کنید که به خاطر چه پزشک شدید.
نتیجه این می‌شود که شما هیچ وقت خوشحال نیستید حتی اگر بهترین پزشک کره زمین باشید. اما ما چرا فراموش می‌کنیم که چرا پزشک شده‌ایم؟ ساده‌ست، درگیر بازی‌های روزگار می‌شویم. از مقایسه خودمان با دیگران گرفته تا تله‌های پول و شهرت، فکر می‌کنیم مشکل با این چیزها حل می‌شود اما درصورتی که مشکل با تمرکز بیشتر رفع می‌شود.

چگونه به خودمان بازگردیم:

این موضوع خیلی پیچیده‌ست و من هم تازه شروع کرده‌ام و تجربیات کمم می‌نویسم. معمولا ما با تلنگرها به خودمان می‌آییم، اتفاقات پیشبینی نشده‌ای که با معادلات قبلی ما جود در نمی‌آید. در مثال ما مرگ پدر یا برخورد با یک بیمار که دقیقا همین بیماری را دارد می‌تواند صدق کند. این موضوع در فیلم خیلی دور خیلی نزدیک هم اتفاق افتاد. موضوعی که باعث شد آقای دکتر قصه تلنگر اساس بخورد و به خودش بیاید و ساعت‌ها در دل کویر به گذشته و اتفاقاتش فکر کند و احساس کند که گم شده است.
حالا باید منتظر تلنگر شد؟ نه شما می‌توانید با قرار دادن خودتان در شرایط به خودتان تلنگر بزنید، مثل کسانی که در قبر می‌خوابند تا مرگ را نزدیکتر احساس کنند و به یک سری مسایل بیشتر فکر کنند. اما قبل از این موضوع باید خودتان را تعریف کنید که واقعا شما کجای داستان این دنیا هستید. اینکه چه کاری می‌خواهید انجام دهید ورای اینکه چه کاری می‌توانید انجام دهید. حالا شما چه شکلی هستید؟ مشغول چه کاری هستید؟ هنوز هم همین کار الانتان را انجام می‌دهید؟
برای اینکه به سمت خودتان حرکت کنید شجاعت زیادی نیاز دارید، باید خیلی از بندها را پاره کنید و خیلی از معادلات ذهنی خود تقلبیتان را نادیده بگیرید. من هم در ابتدای راه هستم. در طول مسیرم سعی می‌کنم تجربیاتم را با شما به اشتراک بگذارم. خوشحال می‌شوم اگر شما هم از تجربیات و داستان خودتان بگویید 🙂

1 نظر

  1. مرسی از مطلب خوبی که نوشتی
    همین‌طور که می‌دونی تو زندگی خیلی وقتا مستقیم به هدف مورد نظرت نمی‌رسی و مجبور می‌شی به بی‌راهه بزنی. مهم اینه که بدونی مقصدت کجاست و روزانه یه قدم کوچیک براش برداری اون وقت می‌بینی که هدفت خودش ۱۰ قدم به سمتت بر می‌داره

    چندوقت پیش داشتم داستان زندگی نیل دراکمن رو می‌خوندم (نویسنده و کارگردان بازی The Last Of Us، یکی از بهترین بازی‌های تاریخ). نکته جالب زندگی‌ش این بوده که این شخص به نوشتن خیلی علاقه داشته ولی مجبور میشه می‌ره در کنارش برنامه‌نویسی یاد می‌گیره تا بتونه بازی‌های کوچیک بسازه. بعدها اتفاقاتی میوفته که به عنوان کارآموز برنامه‌نویسی(!) وارد شرکت ناتی داگ می‌شه و بعد از مدتی با پیگیری‌های خودش اون رو به عنوان نویسنده و کارگردان در بازی‌سازی قرار می‌دن! بعد از سال‌ها اون به هدف مورد نظرش می‌رسه… داستان نویسی و تاثیر گذاشتن رو میلیون‌ها آدم… درسته که به‌عنوان برنامه‌نویس کار می‌کرده اما هدف‌ش رو یادش نرفته و به مرور زمان بهش رسیده و در این اواخر بازی ساخته که دنیا رو تحت تاثیر قرار داده.

فرم ارسال نظر